تبليغاتX
خیال‌های شهری

خیال‌های شهری

شعرها و نوشته‌های سیدضیاءالدین شفیعی

مرگ زیر ذره بین 3

جستاری در مرگ اندیشی

پیش از این در مقاله ای که تحت عنوان «نگاهی به احوال وبرخی از آثار جبران خلیل جبران »چاپ شده[1] آورده ام ، از جمله مسایلی که فکر بشر را از دیر باز تا به امروز به خود معطوف داشته و خواهد داشت مساله مرگ است هر چند افراد مختلف نسبت به مرگ نظرات ودیدگاهی متفاوت از همدیگر داشته اند.به طوری که «چهره مرگ برای بسیاری از مردم جهان وحشت انگیز است، وحتی از نام آن وهر چیز ی که آن را تداعی کند می­گریزند.» آن هم اصولاً به دو علت بستگی دارد«یا به زندگی بعد از مرگ ایمان ندارند، ومرگ را هیولای فنا وپستی وظلمتکده عدم می­پندارند ، وطبیعی است که انسان از نیستی وعدم بگریزد. ویا اینکه به جهان پس از مرگ معتقد است اما پرونده اعمال خود را چنان تاریک وسیاه می­بیند که از حضور در آن دادگاه بزرگ سخت بیمناک است.» واما چهره مرگ برای عده ای دیگر که عقیده مند به زندگی پس از مرگ هستند ومرتکب گناه نشده ودامن خویش نیالوده اند ویا حد اقل به رحمت الهی امیدوارند نه تنها نازیبا ووحشت انگیز نیست ، بلکه دریچه ونردبانی است به سوی آسمان وملکوت ، شکستن قفس جسم است وآزاد ساختن روح انسانی که مرغ باغ ملکوت است واز عالم خاک نیست، خلاصه اینکه گشودن درهای زندان تن است ورسیدن به آزادی مشروع ومطلق .البته چنان که گذشت به طور کلی می­توان گفت:دو دیدگاه عمده نسبت به مرگ وجود دارد،«دیدگاهی که مرگ را فنا ونابودی مطلق می­بیند، وبا تمام وجودش از آن می­گریزد(چرا که بپندار صاحبان این اندیشه)همه چیز با مرگ پایان می­یابد.ودیدگاهی که مرگ را یک تولد جدید وگام نهادن به عالمی وسیع و پهناور وروشن ، وپر گشودن در آسمان بیکران می­شمرد»طبیعی است این گروه همچون امیر مومنان علی (ع) که می­فرمودند:«وا...لابن ابیطالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه»[2][2]به مرگ عاشقانه وعارفانه می­اندیشند ومی­نگرند.

حال اینکه با توجه به اشعاری که در کتاب «من مرگ را او خطاب می­کنم » به چاپ رسیده می­توان گفت :دیدگاه سید ضیاء الدین شفیعی نسبت به مرگ از جنس نظرگاه دوم است. یعنی او مرگ را دریچه ای که رو به عدم ونیستی باز می­شود نمی­پندارد ،لذا به توصیف مواردی از اشکال مختلف دیدار مرگ وانسان یا هر چیزی که می­شود تصور کرد می­پردازد.

فرق دیدگاه سید با دیدگاه فوق الذکر این است که سید به توصیف آغاز اتفاق یعنی آنچه که در این دنیا حادث می­شود وحد اکثر بیشتر مردمان برای یکبار هم که شده از این گونه دیدار ها را یا دیده اند ویا شنیده اند . بنابر این تجربه ای از قول شاعر را دارند.اما در نظرگاه فوق الذکر بعلت رویکرد متافیزیکی وذهنی آن هیچگونه تجربه ای که دایر وناظر بر واقعیت باشد از آن نداشته ونخواهند داشت

القاءپیام

شفیعی با مهارت کامل پیام کلی کتاب را ضمن حکایتی که از عبدالقادر بیدل دهلوی در آغاز کتاب نقل کرده به خوانندگان القاء می­کند.حکایت این است:«عبدالقادر بیدل دهلوی را گفتند:«معجزه ی شاعرات را به ما نشان بده وبیتی بسرای که بتواند تا همیشه ادامه یابد بی آنکه قواعد شعر درهم ریزد»مولانا این بیت را بی درنگ سرود:

«نشانت می­دهد هر دم به انگشت عصا پیری   که مرگ این جاست یا این جاست یا این جاست...»

با خواندن حکایت فوق خواننده در می­یابد که سید می­خواهد بگوید:غافل وفارغ از اندیشه مرگ مباشید که مرگ در همه جا وهمه حال حضور دارد.وقطعاً در حالی از حالات و وقتی از اوقات به دیدار شما خواهد آمد. وی برای وضوح پیامش در ادامه حکایت می­گوید:« پس او (مرگ ) تا روزی که جهان تعطیل شود، همچنان اینجا وآنجا با مردم دیدار خواهد داشت وآخرین تجربه ی آدمیان از زندگی خواهد بود!»

من مرگ را او خطاب می­کنم به گفته شاعر به بیان وتوصیف سی دیدار یا ملاقات با مرگ می­پردازد که اگر اشتباه نکنم با توجه به موقعیت وشرایط اجتماعی مردم ونیز با در نظر گرفتن پایگاه وشرایط اجتماعی شاعر در یازده پیوندک قابل جمع است . این یازده پیوندک عبارتند از :

1-                شعرهایی که با خورد وخوراک واوقات فراغت واستراحت مردمان پیوند دارند همچون شعرهای اول ، دوم، پنجم ، هفدهم ، بیست وپنجم وبیست وهفتم

2-                شعرهایی که با بازی کودکان وتفریح میانسالان وبزرگان در پیوند ند مانند شعر هشتم که دیدار در حال باز یست وشعر نهم که دیدار در حال تفریح است.

3-                شعرهایی که با وسایل نقلیه ، نقل وانتقالات وسفرهایی با آنها در پیوندند .چون شعرهای ششم ، چهاردهم وهجدهم 

4-                شعرهایی که با عبور ومرور مردم پیاده در بطن جامعه در پیوندند مانند شعرهای هفتم ، یازدهم وبیست ودوم0.

5-                شعرهایی که با اوضاع جوی، چون هوای بارانی یا علل و عواملی از این دست مانند باران و برف در پیوندند مثل شعرهای چهارم، دوازدهم و بیست و سوم

6-                شعرهایی که با کارو تلاش و مشاغل مردم در پیوندند همچون شعرهای سوم، دهم، هجدهم، نوزدهم،بیست ویکم و...

7-                شعرهایی که با شهادت پیوند دارند مثل شعرهای بیست وششم و بیست و نهم.

8-                شعرهایی که با نگاه عارفانه به مرگ پیوند دارند چون شعرهای بیستم و بیست و چهارم

9-                شعری که با پیش آگاهی و غفلت ما از مرگ پیوند دارد مانند شعر بیست و هشتم

10-            شعری که با سرزده و بی ممانعت آمدن مرگ در ارتباط است مانند شعر نوزدهم

11-            شعرهایی که با وضعیت و چگونگی عاقبت امور پیوند دارند. مثل شعرهای سیزدهم، پانزدهم وسیّم

تفسیر و توضیح پیوندک ها

حال برای روشن شدن موضوع مفصلاً به توضیح و تفسیر پیوندکهای فوق الذکر می­پردازیم .

توضیح پیوندک اول

در شعر اول مرگ وقتی به سراغ آدم می­آید که کارهای روز مره اش را انجام داده وشامش را خورده اما فرصت نوشیدن یا تمام کردن چایش را نمی­یابد.یعنی اجل به او اجازه اینکار را نمی­دهد.

در شعر دوم انسانها در قهوه خانه نشسته اند وچایشان را خورده اند وجدول کلمات متقاطع را پر کرده اند. اما هیچ یک فرصت خارج شدن از قهوه خانه را پیدا نکرده اند.

شعر پنجم مسافرخانه ای را به تصویر می­کشد که پر از مسافر است اما نهایتاً همه مسافران می­میرند.

دراین دو شعر قهوه خانه ومسافرخانه هر یک به تنهایی نمادی از جامعه اند. که مسافران ونوشندگان چای عبارتند از ساکنان آن جامعه که در نهایت همه به دیدار مرگ نائل می­آیند. لذا می­توان گفت این دو شعر بیانی در قالب صور خیال از آیات 26-27 سوره الرحمان است که می­فرمایند:«کل من علیها فان*ویبقی وجه ربک ذو الجلال والاکرام».

در شعر هفدهم شاعر کسی را به تصویر ذهنی می­کشد که شب با خاطری آسوده می­خوابد اما صبح فرصت برخاستن ندارد بطوری که حتی همسرش از ملاقات او با مرگ بی خبر است ومی­پندارد که همسرش در خواب مانده است.

در شعر بیست وپنجم کسی مرگ را چون نسیمی به اطاقش راه می­دهد واطاقش را برای ملاقات با او مرتب می­کند وخود به خدمت مرگ در می­آید.

در شعر بیست وهفتم فردی با مرگ ملاقات می­کند که آرایش وحمام وخواب راحتی کرده لیکن فرصت نگاه کردن در آیینه را نمی­یابد .این شعر یادآور قتل امیر کبیر در حمام فین کاشان است.

توضیح پیوندک دوم

در صور شعری شعر هشتم فرض این است که کودکی الا کلنگ ، تاب وسرسره بازی می­کند ودر حین سرسره مرگ را ملاقات می­کند آنگاه در می­یابد که مرگ همبازی او بوده .این  شعرشعری نمادین است چه اینکه بازیگر ، فردی از افراد جامعه ونماد جامعه پارک است.شاعر دراین شعر در پایان ببان بازیها می­گوید:«او( مرگ)تنها همبازی من است/حتی اگر پارک/از مردم جهان پرباشد.»­مسلم است که نه پارک قابلیت اینکه مردم جهان را در خود جای دهد دارد ونه مردم جهان قابلیت وامکان جمع شدن در یک پارک را دارا هستند این کلام خود بیانگر نمادین بودن شعر فوق است.بنابراین در حقیقت افراد جامعه چون بازیگرانند که در جامعه بازی می­کنند وهمزمان وهمگام با بازی ها، خود به سوی مرگ سُر می­خورند وغافلند از اینکه در طول بازی مرگ همبازی آنها بوده واین مرگ است که در نهایت آنها را به سوی سُرسُره سوق می­دهد . شاعر با  این شعر غیر مستقیم بیان می­کند که گذر زندگی وزمان ، قرین تدریجی انسان با مرگ است .وسرسره حسن ختامی است برای رسیدن به مرگ وانتها.

شعرنهم­نیزمی­گوید:«ساحل/شلوغ تر از مرغ های دریایی/تنها/تاغروب قدم می­زنم/ازمن/دو ردّ پا/باقی می­ماند!» شعری کاملاًنمادین است دراین شعر غروب نماد پایان عمر است.

شاعر با چیرگی تمام غروب را نشان اتمام عمر گرفته وقدم زدن کنایه از زندگی کردن است.دوردّپا هم سمبل عمل نیک وبد انسان است که بعد از مرگ او در خاطر ه ها برجای می­ماند واز ذهن جامعه هرگز پاک نمی­شود.

توضیح پیوندک سوم

شعر ششم مسافری را ترسیم می­کند که در قطار نشسته است وقطار حرکت می­کند .همزمان با حرکت قطار شهرها،کوه ها ، روزها وشبها هم رو به عقب می­روند واز منظر چشم مسافر دور می­شوند.وقطار درست وقتی به ایستگاهی که مرگ منتظر مسافر است می­رسد .در این شعر روزها وشبها ، شهرها وکوه ها نماد زمان وفراز ونشیب زندگی انسان وقطار سمبل لحظه لحظه عمراست . قطار عمر انسان چون ثانیه های ساعت که لحظه لحظه به هم پیوند می­خورند وبه سمت جلو حرکت می­کنند وعقربه های ساعت را درست در پایان هر نیمه از شب وروز بر روی هم قرار می­دهند انسان را درست تا آنجا پیش می­برد که اجل منتظر اوست.

این شعر بیانی در قالب صور خیال از آیه:«فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ولا یستقدمون »[3][3]است

علاوه بر این شعر مذکور قرابت و شباهتی با شعر«سفر ایستگاه زنده یاد قیصر امین پور دارد چه اینکه در هر دو شعر قطار در حال رفتن است.با این تفاوت که در شعر مورد بحث شاعر با قطار می­رود وبه ایستگاهی می­رسد که او منتظرش بود ولی در شعر قیصر شاعر به انتظار او کنار قطار رفته ایستاده وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده است.

در شعر چهاردهم، شاعر شاهد اتوبوسی است که هر روز عده ای را با خود می­برد اما او باید از عوض کردن ایستگاه ها با پای پیاده خسته شود تا سوار آن اتوبوس گردد.اتوبوس سمبل مرگ است او هر روز عده ای را با خود می­برد . شاعر یعنی من موجود در شعر سوار آن نمی­شود چون عمرش تمام نشده.

در شعر مذکور خسته شدن کنایه از اتمام حیات وایستگاه ها نماد مراحل زندگی انسان است این مراحل عبارتند از شیرخوارگی 2- کودکی 3- نوجوانی 4- جوانی 5- میان سالی 6-پیری.

واما در شعر هجدهم سخن از مسافرانی است که با لبخند سوار هواپیما می­شوند وپرواز در آسمان صاف ، بدون تأخیر صورت می­گیرد اما خلبان هواپیما فرصتی برای پیاده شدن از آن ندارد.

در این دو شعر مورد بحث ، اینکه گفته شده اول باید خسته وآنگاه سوار اتوبوس مذکور شد.وهم اینکه گفته شده «پرواز تأخیر نداشت/آسمان صاف بود/ او /عینکش را برداشت / وبه کابین خلبان رفت.» بیانی در قالب صور خیال از آیه »لکل امه اجل اذاجاء اجلهم فلایستأخرون ساعۀ»[4][4] است.

توضیح پیوندک چهارم

در شعرهفتم سخن از قرمز شدن چراغ در چهار راه است که مرگ دست عابر را می­گیرد واز چهار راه ردّش می­کندالبته برای همیشه  چرا که شاعر بلا فاصله بیان می­کند.«حالاهمه چراغها روشند» در این شعر چراغ قرمز نماد پایان عمر است .وقتی عمر انسان به پایان می­رسد مرگ دست او را می­گیرد واز چهار راه دنیای فعلی ردّش می­کندوبه دنیای دیگرش می­برد.آنگاه باز ماندگان به یاد وخاطره او کوچه وخیابان را چراغانی کرده وبه سوگ می­نشینند البته جمله ی «همه ی چراغ ها روشنند» می­تواند کنایه از این باشد که دیگر پرده ها کنار رفته واعمال نیک وبد انسان به روشنی برای فرشتگان وحسابرسان اعمال مشخص است ودیگر چیزی قابل پوشش وانکار نیست.

شعر یازدهم نیز از جمله ی شعرهای کاملاً نمادین است.شاعر در این شعر می­گوید:« همین طور باید بدوم/تا ته این خیابان/که غروب شده است،هرچه/سایه ها طولانی تر شوند/او به من/نزدیک تر خواهد شد.»خیابان در شعر مذکور نماد زندگی است.وغروب چنانکه در بحث شعر نهم گذشت اشاره به اتمام عمر است. بنابر این سایه ها که در ظاهر گذشت زمان را نشان می­دهند .در حقیقت گذشت عمر وبالا رفتن سن عابر را نشان می­دهند.لذا هر چه نقطه ی غروب نزدیکتر باشد سایه ها طولانی تر ند وهرچه سایه ها طولانی تر باشند اونزدیکتر می­شود چنانکه هر چه کهولت سن بیشتر باشد احتمال مرگ هم بیشتر وبه یقین، مقرون تر است.

در شعر بیست ودوم صحبت از مسیر همیشگی وعبور از کنار ایستگاه ها ومغازه ها وخیابانهای تکراری است.

آغاز شعر مذکور که می­گوید :«همان مسیر همیشه/ایستگاه ها/مغازه ها /وخیابانها»کنایه از زندگی روز مره وتکراری است.

همچنانکه خیلی از افراد جامعه زندگی شان بر مداری معین چرخ می­خورد.لکن در نیمه ی پایانی شعر در می­یابیم که همین زندگیهای تکراری گاه پیش از آنکه ما فکرش را می کنیم به پایان می­رسد.چرا که ما خبر از حوادثی که اتفاق می­افتد نداریم در حالی که گاهی یک حادثه از نظر ما موجب مرگ زود هنگام شخصی می­شود.گویی که مرگ راننده حادثه دیده، شده، چنانکه در شعر آمده«اما وقتی او/راننده است/زودتر/به آخر خط می­رسیم.»

توضیح پیوندک پنجم

شعر چهارم،شعر ساده ایست.این شعر پیام را به سادگی به خواننده منتقل می­کند.در این سروده از دنیا با تعبیر «برهوت» یاد شده است «چترش را باز کرد/ومرا /از برهوت برد./دیگر هرگز/در باران خیس نشدم.»

در شعر دوازدهم شاعر(من شعری) اول اعلام می­کند که به رنگ سفید علاقه مند است ومی­گوید:«همیشه/برف را که سفید است/یاس را /وفرشتگان را دوست داشته ام»اما در ادامه با اینکه می­داند لباس آخرت نیز سفید است.با قاطعیت تمام نمی­گوید:لباسی که او(مرگ) برایم می­آورد سفید است .چون نمی­داند که چگونه خواهد مرد. لذا برای تفهیم این تردید از واژه ی «لابد» استفاده می­کند که در میانه ی شعر به زیبایی وبا مهارت جا داده شده است.چرا که شعر را هم به دو نیمه تقسیم کرده است.

در شعر بیست وسوم سخن از سایه ایست که برای همیشه؛ حتی در ابری ترین روزها ( یعنی روزهایی که به علت عدم نور آفتاب سایه ای در کار نیست ) شاعر (من شعری)را به حال خود رها نمی­کند.وهر لحظه به شکلی در ذهن او مجسم می­شود.آنچنانکه شاعر احتمال می­دهد او باشد بنایر این از یاد مرگ نمی­تواند غافل شود.

گفتنی است در این سه شعر چنانکه پیشتر اشاره شد اوضاع جوی نقشی اساسی وچشم گیر دارد بطوری که می­توان گفت:پیوند بین این اشعار عوامل جوی است که عبارتند از:برف، باران وابری ترین روزها.

توضیح پیوندک ششم

در ارتباط با شعر هجدهم قبلاً صحبت شد.الا اینکه باید گفت:آنچه شعرهای سوم،دهم،نوزدهم وبیست ویکم را با شعر هجدهم در کنار هم قرار می­دهد وجود عباراتی است که اشاره به کار وتلاش ومشاغل مردمان دارند.که عبارتند از :راننده تاکسی، خلبان ، گلفروش وروزنامه نگاران و

البته در سروده های دیگر نیز به محل یا ابزار مشاغل مانند حمام ، آرایشگاه ، قطار واتوبوس و...اشاره شده است. لکن آنچه بیشتر مد نظر ما در این پیوندک است.مشاغل است.نه ابزار ومحل مشاغل.لذا در ذیل این مطلب به توضیح این قبیل اشعار پرداخته شده.

در شعر سوم مسافر ومرگ با هم سوار تاکسی می­شوند.راننده مرگ را می­شناسد.لذا تاکسی دیگر حرکت نمی­کند.چون جان راننده را گرفته است.

در شعر دهم عکاس یا فیلمبردار فیلمهایی را گرفته برمی­گرداند چون همه ی عکسها سوخته اند.در این شعر لابراتوار نماد ذهن وخاطر جامعه است.واین جامعه است که انسان اخرت گزیده را کم کم فراموش می­کند.گویی که لابراتوار فیلمهای عکسهای سوخته را برمی­گرداند.

قابل ذکر اینکه لابراتوار در فرهنگها به معنی آزمایشگاه ،کارگاه،کارخانه ومحل کار آورده شده است.اما در این شعر قرینه بر آن است که بجای فاعل،یعنی عکاس یا فیلمبردار بکار گرفته شده است

در شعر بیست ویکم سخن از اشتباه چاپی روزنامه هاست.

در این شعر با توجه به وجود قرینه از بکار گیری واژه روزنامه نگاران خود داری شده است.اما دلیل اشتباه آنها مرگ است ، که غافل گیرشان می­کند.وبه قول صاحب کتاب:«روزنامه ها/همیشه/غلط چاپ می­شوند/او/اغلب/حواسشان را پرت می­کند/مثلاً همین امروز/نام مرا به عنوان یک شاعر معاصر/می­بینید؟!»

توضیح پیوندک هفتم

شفیعی شهادت را شیرین ترین لبخند مرگ دانسته.ودر شعر بیست وششم گفته است :«شیرین ترین لبخندرا/به برادرانم/تحویل داد/تا بی پروا عاشق شدند.»تردیدی نیست کسانی که طی هشت سال دفاع مقدس در جبه ها حضوری داشته اند می دانند که رزمندگان چه اشتیاقی به شهادت داشتند بطوری که اکثراً در قنوت نمازشان می­گفتند :اللهم ارزقناتوفیق الشهاده»در این شعر تصور ذهنی شاعر بر این است که  او شیرین ترین لبخند را به برادران وهمرزمان شهید ش تحویل داد وآنها را مشتاق خود کرد وحال اینکه شاعر در این زمانه تلخ ودر این دنیای پر از رنج جا مانده از خیل یاران شهید هنوز هم سرخوش از نام ویاد آنهاست.

شاعر بار دیگر در شعر بیست ونهم به احتمال زیاد به مناطق جنگی ومحل شهادت دوستان خویش ومجروح شدن خود اشاره کرده ومی­گوید:«از او/تنها یک خاطره شیرین/باقی است./روزی مرا / به دشتی از شقایق برد/واجازه داد/با خدا وبرادرانم /در صاعقه وباران /عکس یادگاری بگیرم .حال اینکه در صورت صحت احتمال فوق این شعر نیز از اشعار نمادین کتاب مذکور بحساب می­آید.

توضیح پیوندک هشتم

شاعر در شعر بیستم می­گوید:«درست روز آخر فهمیدم/چرا شعر هایم/تکراری به نظر می­رسند»این شعر از شعرهای سمبلیک کتاب مورد بحث است چه اینکه فهمیدن عبارت است از رسیدن به شناخت،شناخت خود،شناخت زندگی ، شناخت اینکه در کجاست وبه کجا می­رود آخر. و«شعرها»سمبل روزها وسالهای زندگیست. زندگی روزمره ای که تکراری به نظر می­رسد اما در حقیقت هیچ ثانیه ای تکرار نمی­شود.چون اگرچنین بود کسی پیر وفرتوت نمی­شد.وگذر روزها براعضای بدن او اثر نمی­کرد.اما حیف وصد حیف که انسان زمانی به این آگاهی وشناخت دست می­یازد که پرده ها در حال کنار رفتن ودفتر عمر انسان در حال بسته شدن است .ومرگ پیشاپیش این را می­دانست.اوبرای همین سر وقت به دیدار انسان می­آید.بنابراین به حق«حتی/آخرین شعر را/او/قبلاًخوانده بود.»چنانکه خداوند فرموده اند:«لکل امه اجل اذا جاءاجلهم فلا یستاخرون ساعه ولا یستقدمون »[5][5] شعر ببست وچهارم نیز عارفانه ونمادین است.چرا که در این شعر نیز خنده کنایه از غفلت است.ودنیا خانه ی غفلت،پس اگر شاعر در شعر مذکور می­گوید:«وقتی می­خندم/او هم می­خندد/وترسناک می­شود.»یعنی اینکه وقتی غفلت برمن غالب می­شود مرگ را از یاد می­برم و بی هراس هرچه می­خواهد دلم می­کنم .در این حال مرگ هم بر غفلت من می­خندد وقتی به سراغ من می­آید که دستم از خیر و خوبی ،از عمل صالح و نیک تهیست.اینجاست که مرگ ترسناک می­شود.«اما وقتی گریه می­کنم/او دیگر نیست/و احساس می­کنم /سبک تر شده ام.» گریه کنایه از تنبه و به خود آمدن است.انسان معمولاً وقتی به خود می­آید و متنبه می­شود که دیگر خبر از مرگ نیست.لذا احساس می­کند که سبک تر شده است.البته عدم وجود مرگ در دو صورت قابل تصور است یکی در دنیا و دیگری در سرای باقی، عدم وجود مرگ در این دنیا عبارت است از این که انسان آگاه دامن خویش را به گناه نمی­آلاید.بنابر این مرگ هم برایش سخت و ترسناک نمی­­شود.بلکه لبخند شیرینی می­شود که انسان عاشقانه و عارفان می­خواهد او را در برگیرد.و عدم وجود مرگ در آخرت عبارت است از این که انسان بد یا خوب به مقصد ی که تعیین شده و به محصولی که با دسترنج خود بار آورده رسیده است لذا مرگ که پل انتقال است در آنجا  حضوری ندارد.

توضیح پیوندک نهم

در شعر بیست و هشتم  عقیده ی شاعر بر آن است که مرگ پیغامش را بی آنکه به تکنولوژی نیاز داشته باشد. برای همه فرستاده است وهمگان می­دانند که روزی مرگ به سراغشان خواهد آمد چنانکه خداوند فرمودند:«اینما تکونوا یدرککم الموت ولو کنتم فی بروج مشیده»[6][6]هر کجا باشید گر چه در کاخهای استوار مرگتان فرا رسد .لذا خود را برای آمدن مرگ آماده واز گناه پرهیز می­کنند.اما افسوس که عده ای در این میان پیغام مرگ را جدی نمی­گیرند و خود را به منجلاب گناه می­اندازند گویی که پیغام مرگ را نشنیده و مرگ آگاه نیستند.بنابراین وقتی مرگ به استقبال شان می­آید شُکه می­شوند.لذا احساس می کنند که ناگهان گرفتار پنجه و چنگال مرگ شده اند.

در پایان این شعر شاعربه نمایندگی از گروه فوق اعلام می­کند که حتی مرگ دیگران را که هر کدام پیغامیست از سوی مرگ جدی نمی­گیرد.آیا ما اینچنین نیستیم؟ آیا جز این است که؟

«تلفن ها خاموش/ایمیل ها بسته/اما او/پیغامش را/برای همه-/فرستاد،/دیگر کسی/ناگهان نمی­­میرد/جز من/که سال هاست /هیچ پیغامی را جدی نمی­گیرم.»

توضیح پیوندک دهم

مرگ اگر چه بدون تلفن و ایمیل پیغام آمدنش را داده است.اما دقیقاً مشخص نکرده که کی و کجا به دیدارمان خواهد آمد.پس او نه وقت ملاقات می­گیرد و نه بوقت ملاقات پایبند است.و نه برای ملاقات با کسی گل و کمپوت و سوغاتی می­آورد .حرف شعر نوزدهم این است. این شعر، شعری سمبلیک نیست.شعریست ساده و بی هیچ پیچیدگی .زیبایی این شعر هم در سادگی آن است.پس یکبار دیگر این شعر زیبا را با هم بخوانیم و لذت ببریم «دست خالی،/یکشنبه/چهارشنبه / -یا هر روز دیگری-/ وقتی او بخواهد بیاید/ نه به گل فروشی /توجه می­کند / نه به وقت ملاقات.»

توضیح پیوندک یازدهم

شعر سیزدهم  شعری ساده و غیر سمبلیک است. در این شعر صحبت از خاموشی ماه و خورشید است. شاعر در این شعر می­گوید:«ماه/وحتی خورشید/ بی درنگ /-در اغوش او-/خاموش می­شوند.» شاعر در این شعر تحت تأثیر مفاهیم وآموزه های دینی خویش است. چرا که این ابیات در حقیقت ترجمه ای آزاد از آیات نخستین سوره تکویر وآیات آغازین سوره ی انفطار است . خداوند در سوره ی تکویر می­فرمایند «اذاالشمس کوّرت * واذاالنجوم انکدرت» آنگاه که خورشید در هم پیچیده وتاریک شود* وهنگامی که ستارگان تیره وبی فروغ گردند.» ودر سوره انفطار می­فرمایند :« اذا السماء انفطرت* واذاالکواکب انتثرت» آنگاه که آسمان شکافته شود* وآنگاه که ستارگان پراکنده شوند وفرو ریزند .» چنانکه ملاحظه فرمودید معنی کلیه این آیات همان خاموشی آفتاب وماه است که در شعر مذکور به آن اشاره شده است.

سروده ی پانزدهم نیز از این ویژگی برخوردار است در این شعر آمده است « اگر قیامت شد/تعجب نکنید /او/به رئیس جمهور قول داده است/فردا/ همه چیز /عوض خواهد شد.» به نظر راقم این سطور «رئیس جمهور» در این شعر تعبیر دیگری از مدیر و مدبر عالم است. لذا کلیت این شعرهم برگرفته ای از آیات آغازین سوره های تکویر ، انفطار، انشقاق وزلزال است.برای نمونه خداوند در سوره زلزال می­فرمایند:« اذازلزلت الارض زلزالها * واخرجت الارض اثقالها* وقال الانسان ما لها.» آنگاه که زمین با شدیدترین لرزش لرزانده شود* وبارهای سنگین واسرار درونش هرچه هست از دل خاک بیرون افکند *(روزیکه) انسان (با کمال تعجب) گوید (عجبا!( آن را چه شده است .»پر واضح است که این آیات به توصیف وبیان چگونگی قیامت می پردازند.خداونددر آیه چهارم خبر از حال آدمیان می­دهد که در آن روز با نهایت پریشانی وسراسیمگی وتعجب می­گوید :زمین را چه شده است؟ شاعر نیز با کمال سادگی وبا اطلاع از مفاهیم ومضامین قرآن بخصوص آیات مذکور به بیان قیامت وتحول بنیادین آن می­پردازد.

حسن ختام کتاب«من مرگ را او خطاب می­کنم!» شعر سیّم است. که می­گوید:« جهان تعطیل شد/ودادگاه / بی نتیجه ماند/کسی نتوانست شهادت بدهد/او در همه ی قتل ها دست داشته است !»

جهان در این شعر دارای ایهام است چون علاوه بر معنی صریح آن که عالم ماده یا دنیایی که ما در آن زندگی می­کنیم است در شعر فوق می­تواند اشاره به خود کتاب مورد بحث باشد.حال اینکه در معنی اول دادگاه کنایه از نوع بشر است که به هیچ وجهی نه به صورت جمعی ونه فردی نمی­توانند مرگ را محکوم کنند یا گواهی دهند که او آنها را کشته ،یا در قتلشان مشارکت داشته است .

ولی در صورت دوم دادگاه نماد وسمبل خود شاعر است. که در گفتار خود یعنی بیان وتوصیف انواع مرگها ناتوان از آن بوده که به همه آنها اشاره کند. نیز هیچکس حتی شاعر نمی­توانند او (مرگ) را محکوم کنند وشهادت دهند که او در اتفاقات مذکور ومعین در سروده ها مشارکت داشته.

خلاصه با توجه به مطالب بالا به ضرس قاطع می­توان گفت:سید ضیاءالدین شفیعی در سرودن این کتاب تحت تأثیر آموزه های دینی واتفاقات جبهه وجنگ ، جبهه ای که خود سالها ی سال در عرصه های مختلف آن حضور داشته است.بوده ضمناً وی در بیان وانتقال پیام خود به خوانندگان کاملاً موفق بوده است.

                                                            یداله قائم پناه



 



[1][1] - رسالت 20/8/1381- ص 11

[2][2]  - ترجمه : به خدا قسم پسر ابیطالب به مرگ راغبتر از کودک به سینه  مادرش می­باشد.

[3][3] - سوره­ی اعراف آیه­ی 34

[4][4] - سوره­ی یونس آیه­ی 49

[5][5]  - پیشین

 

[6][6] - سوره­ی نساء آیه­ی 47

+ سید ضیاءالدین شفیعی، شنبه نوزدهم بهمن 1387،

درباره

در میانه‌ی دهه‌ی چهل در مشهد متولد و در اوایل دهه‌ی شصت با شعر آشنا شدم، اما او از همان اول با من بود !


آرشیو

· پست های پیشین


مطالب اخیر

· بعد از سکوت/ سوم
· بعد از سکوت /دوم
· بعد از سکوت / اول
· بعد از سکوت/ صفر
· شاید عاشق شده باشم
· مرگ زیر ذره بین 3
· مرگ زیر ذره بین 2
· مرگ زیر ذره بین1
· من مرگ را او خطاب می کنم
· من مرگ را او خطاب می کنم 30


تالیفات

· بیدارتر از صبح
· شرح خواب های گمشده
· انار
· سرود مرد غریب


همراهان


جستجو