شاعر، مرگ را او خطاب می کند
سعید یوسفنیا
یکی از مجموعه شعرهایی که در بهار هشتاد و شش منتشر شده و همهی شعرهای کوتاه آن در قالب سپید است، مجموعهای است با عنوان من مرگ را او خطاب می کنم سرودهی سیدضیاءالدین شفیعی.
فرمت و طراحی صفحات و جلد کتاب به گونهای است که در نخستین مواجهه، نظر مخاطب را با خود جلب میکند و او را امیدوار میسازد که شاید این مجموعه با کتابهای شعری که در طی این سالهای اخیر منتشر شدهاند تفاوت داشته باشد و بعد از مطالعه درمییابد که اشتباه نکرده و به راستی، مجموعهی «من مرگ را او خطاب میکنم»، مجموعهای خواندنی و قابل تأمل است.
نخستین ویژگی صوری این کتاب که بر صمیمیت آن افزوده است این است که همهی شعرها با خط تحریری و کاملاً ساده نوشته شدهاند و از حروف تایپی در این کتاب خبری نیست. همین سادهنویسی ظاهری، به حس و حال معنوی این مجموعه افزوده است، خصوصاً که همهی شعرها به انگلیسی برگردانده شدهاند و امکان ارتباط با مخاطبان آن سوی مرزها نیز تاحدودی فراهم شده است.
سیدضیاءالدین شفیعی در این مجموعه به جای مقدمهنویسیهای متداول و مرسوم و گاه کلیشهای به بخشی از تاریخ ادبیات متوسل میشود و حکایتی از شاعر نامآور فارسی زبان یعنی عبدالقادر بیدل دهلوی را باز میگوید که دقیقاً منطبق بر مضمون و محتوای شعرهای این مجموعه شعر و بسیار عمیق و حکیمانه و تأملبرانگیز است. در نخستین برگ این مجموعه میخوانیم:
عبدالقادر بیدل دهلوی را گفتند: معجزه شاعریات را به ما نشان بده و بیتی بسرای که بتواند تا همیشه ادامه یابد بیآن که قواعد شعر درهم بریزد و مولانا این بیت را بیدرنگ سرود:
نشانت میدهد هر دم به انگشت عصا پیری
که مرگ این جاست یا این جاست یا این جاست یا اینجاست...
پس او(یعنی مرگ) تا روزی که جهان تعطیل شود همچنان این جا و آنجا با مردم دیدار خواهد داشت و آخرین تجربهی آدمیان از زندگی خواهد بود.
شاعر در این مجموعه موضوعی را برگزیده است که مهمترین و اساسیترین و حیاتیترین موضوع هستی انسان در هر زمان و مکانی است و این موضوع، مرگ است. اهمیتی که شاعر برای نام مجموعه قایل شده قابل تقدیر است زیرا مخاطب با توسل به این نام است که به درون مایهی اثر راه مییابد و آسانتر با این شعرها ارتباط برقرار میکند. گفتنی است که مصراع نخست بیت مزبور به این شکل هم ثبت شده است: به انگشت عصا هردم اشارت میکند بیدل...
نام مجموعه راهی به درون
برای تسهیل و تسریع درک عمیقتر این مجموعه باید پیوند رمزگونهای را که میان نام این مجموعه و شعرهای آن برقرار است بیابیم و آنگاه سفر باطنی و کوتاه خود را درشعرهای این مجموعه آغاز کنیم. نام این مجموعه یک جملهی خبری کامل است، بنابراین ما باید به یاد داشته باشیم که «او» در هر سی شعر این مجموعه، همان مرگ تشخص یافتهای است که همهی هوش و حواس شاعر را به خود معطوف کرده است. شاعر کلید رمز شعرهای این کتاب را در نام آن قرار داده و حتی بر روی جلد کتاب نیز ضمیر سوم شخص او به رنگ دیگری نوشته شده است. شاعر در این مجموعه از مرگ سخن میگوید اما نه با توسل به خواندهها و شنیدههایش، بل که با درک حس نزدیک بودن این حادثهی شگرف و تکاندهنده که هر لحظه ممکن است حادث شود و زندگی را رنگ دیگری بزند زیرا مرگ تنها حادثهای است که وقوع آن حتمی است. شاعر از مرگ در نسبت تنگاتنگی که با زندگی دارد سخن میگوید. نام مجموعه نیز هم چون اسم شب امکان ورود ما را به این محدودهی خوفناک فراهم میکند و اکنون میدانیم که مراد شاعر از او در شعرهای این مجموعه مرگ است.
مرگ همزاد شاعر
مرگ برای شاعر حقیقتی است که درست مثل خود او شخصیتی انسانی دارد. مرگ وجودی پر از شگفتیها و سرشار از رمز و رازهاست. به همین علت است که شاعر مرگ را همچون دوست نزدیک و صمیمی خود، او خطاب میکند و در نخستین شعر این مجموعه میگوید:
لباسهایم را پوشید
جواب نامهها را داد
صبحانه ساعت هفت
شام ساعت نه
چای ساعت...
او تنها گریستن بلد نبود
در شعر مزبور مرگ، همزاد شاعر است یعنی کسی که لباسهای او را بر تنش میپوشاند و جواب نامههایش را میدهد و همه کارها را درست سروقت به انجام میرساند، امّا این همزاد وظیفهشناس، تنها با گریستن بیگانه است. مرگ بیرحمانه و رندانه و حکیمانه میخندد از شاعر میخواهد که گریستن به حال خود را رها کند و چشم باطناش را به سوی سفری در آن سوی خاک بگشاید.
مرگ بیرحم و سریع و قاطع است و آنقدر وظیفه شناس است که پا به پای آدمی راه میرود و منتظر لحظهای است که فرمان ازلی، صادر شود و آنگاه ظهورکند و متجسّم شود. یکی از مهمترین ویژگیهای این مجموعه این است که ما را همراه با مرگ به متن زندگی میبرد و ما این حضور دایمی را در معمولیترین و پیش پا افتادهترین تجربههای زندگی میبینیم اما شاعر به ما میگوید که هیچ تجربهای پیش پا افتاده نیست زیرا حضوری خوفناک به نام مرگ همهی تجربهها را هیجانانگیز و وهمناک و ترسناک و باشکوه کرده است.
شهرها
کوهها
روزها و شبها رفتند
قطار
درست به ایستگاهی رسید
که او
منتظرم بود
مرگ اشارتی به ایجاز
در متن زندگی بودن و مرگ را از یاد نبردن، رسالت سنگینی است که بر دوش روح و جسم و ذهن آدمی نهاده شده است و شاعر این مجموعه سیدضیاءالدین شفیعی به خوبی از این راز آگاه است و در دومین شعر میگوید:
چای خوردیم
جدول کلمات متقاطع پر شد
اما او
تنها از قهوهخانه بیرون رفت
ایجاز یکی از شاخصههای پر رنگ شعرهای این مجموعه است. شاعر با بهرهگیری از چند جملهی کوتاه مخاطبان خود را در فضایی نفسگیر و در عین حال تپنده قرار میدهد و حرفهای زیادی را در چند کلمه فشرده میکند. در حقیقت درک حضور نزدیک و بی انقطاع مرگ به شاعر اجازه نمیدهد که حاشیه برود و زیادهگویی کند. مرگ اشارتی روشن به رعایت ایجاز در شعر و زندگی است.
در دومین شعر این مجموعه با تنهایی و تکرار رنجآلود شاعری روبهرو میشویم که همسفر و همنشین و همصحبتی جز مرگ ندارد و اگرچه مثل همهی آدمها میخورد و مینوشد و به قهوهخانه میرود و سوار قطار میشود، اما تنهاست و مرگ آگاهیاش به او اجازه نمیدهد که بیتفاوت و سهلانگار از برابرمرگی که با زندگیاش درآمیخته است عبور کند. ایجاز یعنی فشردهکردن لحظههای محدودی که در شعر و زندگی نمودی ترسناک و وهمناک دارند. ایجاز حاصل درک عمیق کم فرصتی است و شعرهای این مجموعه نیز حاصل چنین درک ودریافتی است. اطناب و تفصیل چه در شعر و چه در زندگی، شایستهی کسانی است که گمان میکنند ابدیت در اختیار آنان است و نامیرا و زوال ناپذیرند.
مرگ در متن زندگی
شاعر بیش و پیش از دیگران از راز حضور دایمی مرگ، آگاه است و در دومین شعر این مجموعه میگوید:
چای خوردیم
جدول کلمات متقاطع پر شد
اما او
تنها
از قهوهخانه بیرون رفت
بهرهگیری از کلمهی آشنای قهوهخانه، ما را به سیر در حال و هوای غریبانهای میبرد که برای فرهنگ ما آشنا و ملموس است. قهوهخانه محل تجمع آدمیانی است که با پر کردن کلمات متقاطع و نوشیدن چای و گپ زدن با این و آن ناخودآگاهانه تلاش میکنند تا از چنگال این لحظههای سربی بگریزند و احتمالاً مرگ را از یاد ببرند و این تلاش، نافرجام میماند، زیرا مرگ در یک آن، چهره مینماید و آنگاه به تنهایی از قهوهخانه بیرون میرود.
مرگ به زعم شاعر، محرک اعمال آدمی است و گویی از اعماق روح او به او نهیب میزند که برخیز و حرکت کن و با لحظههای محدود و کوتاه زندگیات یگانه شو که فرصتی برای تماشا و شرح پرافشانی خویش نداری. به گفته بیدل:
من شرر پرواز و عالم دامگاه نیستی
تا دهم شرح پرافشانی شکارم کردهاند
شاعر این مجموعه با بهرهگیری از زبانی ساده و بیتکلف و با لحنی صمیمانه به سراغ اصل موضوع میرود و بی هیچ حشوی از مرگ و آمیختگی همیشگی او با زندگی میگوید، زندگی کوتاهی که همنشین و مونس همهی لحظههای آن مرگ است.
شاعر در مواجهه با مرگ، تمامیّت هستی خود را متزلزل و ناپایدار میبیند و درمییابد که جز یک لحظه که میتواند نامحدود باشد هیچ گذشته و آیندهای ندارد زیرا او وجودی است درمانده درمیان دو عدم، و مرگ نیز در اعماق جان او حضوری همیشگی دارد.
مرگ شگفتترین راز زندگی
سومین شعر این مجموعه فقط سه جمله است و این سه جمله که در نهایت ایجاز در کنار هم قرار گرفتهاند اینگونه از مرگ و زندگی توأمان آدمیان میگویند:
راننده او را شناخت
سوار شدیم
تاکسی دیگر حرکت نکرد
در این شعر شاعر راویِ حادثهای است که گویا خود از نزدیک شاهد آن بوده است. او دیده است که رانندهی تاکسی در یک آن با مرگ روبهرو میشود و برای همیشه از حرکت باز میماند، اما روایت او از این حادثه روایتی صد درصد شاعرانه و متفکّرانه است. راویِ این واقعه که پیشاپیش، مرگ را دیده است درمییابد که رانندهی غافل، پس از سالها زندگی با او درست در لحظهای او را میشناسد که دیگر فرصتی ندارد. نکته این جاست که شاعر میبیند که مرگ، همیشه با ماست، با ما سوار و پیاده میشود، اما کسانی که دچار غفلتاند فقط زمانی حضور دائمی مرگ را در مییابند که لحظهی دیدار است و فرصتی برای جبران خطاهای ناشی از غفلت ندارند.
آنچه باعث شده است تا مجموعه شعر «من مرگ را او خطاب میکنم» با سایر مجموعههایی که طیّ این سالها و در قالب سپید ارایه شدهاند متفاوت باشد، دور بودن شاعر از تظاهرات خودستایانه و خودفریبانهای است که در اغلبِ شعرهای سپید این روزگار دیده میشود.
شاعر این مجموعه به وضوح نشان میدهد که مرگ، اصلیترین دغدغهی اوست. شاعر کاری به معنای مرگ ندارد و میداند مرگ را چگونه زیستن انسان است که معنا میکند و تحمّل بار این معنا از تاب و توان همهی واژهها بیرون است. شعرهای بینشان این مجموعه که فقط با اعداد، تشخّصی مستقل یافتهاند ما را به فضایی میبرند که سرشار از تپندگیِ زندگی با قلب توانمندِ مرگی است که شاعر آن را او خطاب میکند.
در شعر دیگری از این مجموعه میخوانیم:
مسافرخانه از ما پر بود
صبحانه خوردیم
او یکییکی میزها را حساب کرد
در این شعر ما با مسافرخانهای روبهرو میشویم که پر از ما، یعنی پر از انسانهایی است که با خیالی آسوده به سوی میز صبحانه میروند و نمیدانند کسی که همهی میزها را یکییکی حساب کرده است مرگ است. ایهامی که در شعر مزبور وجود دارد زیبا و پر معناست. حساب کردن اصطلاحی است که ما در زندگی روزمرهی خود بسیار بار از این اصطلاح استفاده کردهایم و بعضاً میز دوستان و میهمانان خود را حساب کردهایم. این یکی از معانی حساب کردن در این شعر است و معنی دیگر آن، بررسی و شمردن است که با واژهی حساب کردن نسبتی نزدیک دارد.
به این ترتیب درمییابیم که مرگ در تمام لحظههایی که ما درگیر افعال و اعمال و گفتار و پندار روزمرهی خودیم، حضوری انکارناپذیر دارد و آماده است تا جان غافلی را که غرق در تصوّرات خویش مشغول خوردن صبحانه است بگیرد و حیات او را تغییر دهد.
صاحب مجازی این قلم نیز در شعر کوتاهی سروده است:
ناگه از خواب پرید
رفت و وحشت زده قرصش را خورد
و به خود گفت که صبح...
صبح گفتند که مرد
شرقیان که اکثراً از آبشخور ادیان بزرگ و فراگیر سیراب شدهاند مرگ را اصلیترین و مهمترین جزو زندگی میدانند و در همه عمر با آگاهی از مرگ و فرصت اندکی که دارند زندگی میکنند. شاعر این مجموعه نیز با بهرهگیری باطنی از این رویکرد مقدّس است که میسراید:
آسمان صاف بود
او عینکش را برداشت
و به کابین خلبان رفت
در این شعر همهی تصاویر، حاکی از امنیتی است که مسافران را در شور و شادی و لبخند نشانده است. گویا همهی آدمهایی که قرار است سوار هواپیما شوند از صاف بودن و آفتابی بودن آسمان و تأخیر نداشتن پرواز، خشنوداند و خود را در امنیتی پایدار مییابند، غافل از این که مرگ با آنان سوار هواپیما میشود، عینکاش را برمیدارد و به کابین خلبان میرود تا ثابت کند که این امنیت به ظاهر پایدار، پوشالی است و وقتی جان از کالبد خلبان به درآید، همه آن خوشخیالان، خود را در مرز میان هستی و نیستی مییابند و ستون کاغذی غفلت آنان فرو میریزد. همهی شعرهای این مجموعه به نوعی نمایشی یا دراماتیک است و به همین علت است که پشت هر تصویری حرفی برای گفتن وجود دارد و هیچ کدام از واژهها بیهوده در کنار دیگر واژهها ننشستهاند.
صبح
از آفتاب گذشته است
همسرم
فکر میکند
خواب ماندهام
اما من
به ملاقات او رفتهام
بحث دربارهی مرگ و چگونگی به تصویر کشیدن مرگ در این مجموعه، بحثی دامنهدار است و در حوصلهی این مقاله نمیگنجد. در انتهای این گفتار به ذکر دو بیت و یک رباعی از بیدل بسنده میکنم که میفرماید:
جز مرگ نیست چارهی آفات زندگی
چون زخم شیشهای که گداز التیام اوست
خیال زندگی دردی است بیدل!
که غیر مرگ، درمانی ندارد
گر لنگی پاست دامناش میپوشد
ور عریانی پیرهناش میپوشد
این زندگی هزار خجلت به بغل
عیبی است که آخر کفناش میپوشد.
*پانوشت:
گفتنی است که مصراع نخست بیت مزبور به این شکل هم ثبت و ضبط شده است:
به انگشت عصا هر دم اشارت میکند پیری...
|