و قریب به ده اثر دیگر
*** عبدالقادر بیدل دهلوی را گفتند: «معجزهی شاعریات را به ما نشان بده و بیتی بسرای که بتواند تا همیشه ادامه یابد بیآنکه قواعد شعر درهم ریزد. » «مولانا» این بیت را بیدرنگ سرود:
نشانت میدهد هر دم به انگشت عصا پیری
که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست ...
پس او تا روزی که جهان تعطیل شود، همچنان اینجا و آنجا با مردم دیدار خواهد داشت و آخرین تجربهی آدمیان از زندگی خواهد بود!
این دفتر تنها روایت سی دیدار از ملاقاتهای اوست و دور نیست اگر شرح حکایتهای باقیمانده و متن دیدارهای آیندهی او دفترهای دیگر از شعرهایی باشند که از این قلم منتشر خواهند شد...» قطعهای که خواندید، مقدمهای است در اول دفتر «من مرگ را او خطاب میکنم» از تازهترین سرودههای آزاد سیدضیاءالدین شفیعی.
«من مرگ را او خطاب میکنم»
شعرهای آزاد
سید ضیاءالدین شفیعی
مترجمان: حسین احمدی، جی دان سپهری
ناشر: موسسهی هنر رسانهی اردیبهشت
نوبت چاپ: اول 1386
شمارگان: 2200 نسخه
قیمت: 15000 ریال
مرکز پخش: تهران- خیابان سبلان شمالی- خیابان شهید نوری (دیلمی)- کوچهی شهید ترابی- پلاک 14 - تلفن: 88403759
«من مرگ را او خطاب میکنم» مشتمل بر سی روایت شاعرانه از دیدار با مرگ است که در دفتری با طراحی و گرافیک خاص و به نوعی جدید، منتشر شدهاست. روایت هر دیدار در یک صفحه و به خط راوی -و نه حروف چاپی- نوشته شدهاست و صفحهی مقابل آن به تصویرآرایی زیبا و ترجمهی انگلیسی روایت، اختصاص داده شدهاست.
بکر بودن موضوع مورد انتخاب شاعر -دیدار با مرگ- در کنار روایتی دیگرگونه و جز آنچه همواره پیرامون مرگ شنیده و خواندهایم، تصویر تازهای از تصور همنشینی و دیدار بیواهمه با مرگ به خواننده میدهد که اگر نگویم دلنشین و گاه حتی دوستداشتنی است، بیانصافی کردهام. شیوهی به کار رفته در بیان دیدارها به شکلی است که خواننده خود را در منظری تازه و ناشناخته برای به تماشا نشستن مرگ مییابد و نه فقط از رویایی با «او» دلخور نمیشود که «او» را چنان ملموس و نزدیک مییابد که با طیب خاطر، تماشاگر تکرار دیدارها و همنشینیهای «او» در زندگی روزمرهی شاعر میشود: از حمام تا آرایشگاه. جای تعجب ندارد اگر خواننده ناگهان از خود بپرسد: «آیا من نیز هر روز با «او» ملاقات میکنم و خود خبر ندارم؟»به خوبی مشخص است که ترتیب و تعمد خاصی در چیدمان روایتها در مسیر خواندن وجود دارد به عنوان مثال راوی، از همراهیهای همراه تردید و واهمه و حتی اجباری با مرگ در برخی دیدارها:
همینطور باید بروم
تا ته این خیابان
که غروب شدهاست،
هرچه
سایهها طولانیتر شوند
او به من
نزدیکتر خواهد شد.
به نوعی اشتیاق همراهی و دوستی با مرگ -در دیدارهای بعدی- میرسد:
همیشه
برف را که سفید است
یاس را
و فرشتگان را دوست داشتهام
لابد
لباسی که او
سرانجام برایم میآورد
به رنگ
همینهاست.
به بیان دیگر، گاه مرگاندیشی اجباری اما آگاهانهی شاعر در یک روایت جای خود را به مرگدوستی مشتاقانه در روایتهای دیگر میدهد و گاه راوی از این نیز فراتر میرود و نشان میدهد که گوشهی چشمی هم به دیدار و دوستی دیگرگونه با مرگ از آن دست که دوستانش تجربه کردهاند -و رشک او را برمیانگیزد- دارد:
شیرینترین لبخند را
به برادرانم
تحویل داد
تا بیپروا عاشق شدند
و من هنوز
یادشان را
با این عصر تلخ
سر میکشم.
شیوهی روایت در برخی دیدارها جنبهی عمومی پیدا میکند و از آنجا که راوی خود را یکی از «ما» -دیدارکنندگان همیشگی با مرگ- میداند، گاه نیازی به اشارههای فردی نمیبیند:
مسافرخانه
-از ما-
پر بود
صبحانه خوردیم
او یکی یکی
میزها را حساب کرد.
استفادهی تعمدی از ضمیر «او»، به جای واژهی «مرگ» در اغلب روایتها -مثلاً به استثنای روایت چهاردهم- در خور توجه و تحسین است. استفادهای که وجه تسمیهی نام زیبای کتاب را گوشزد میکند. در واقع شاعر، با هوشمندی و در ابتکاری قابل تحسین، هم جانبخشی به مرگ را بیتلاش اضافه و به نحو احسن، انجام میدهد و هم، همراهی راوی و خواننده را با «او» هموار و پذیرش دیدارها را در ذهن خواننده آسان میسازد به طوریکه کشف گاه و بیگاه ایهامها و کنایههای دوپهلو دربارهی «او» در مسیر دیدارها -با وجود همهی تلخیای که در کشف هر حقیقتی نهفتهاست- برای خواننده لذتبخش و نشاطانگیز است:
جهان تعطیل شد
و دادگاه
بینتیجه ماند
کسی نتوانست
شهادت بدهد
او در همهی قتلها
دست داشتهاست!
«من مرگ را او خطاب میکنم» تذکری است به انسان معاصر مرگگریز، تلنگری که شعر معروف مرحوم سهراب سپهری را به ذهن خواننده متبادر میسازد: گاه در سایه نشستهاست و به ما مینگرد...
با هم چند روایت از این کتاب را میخوانیم:
روایت سوم
راننده او را شناخت
سوار شدیم
تاکسی
دیگر حرکت نکرد.
روایت دهم
لابراتوار
فیلمها را برگرداند
همهی عکسها سوخته بود
نباید
با او
جلوی دوربین بایستم.
روایت پانزدهم
اگر قیامت شد
تعجب نکنید
او به رئیسجمهور قول دادهاست
فردا
همهچیز
عوض خواهد شد.
روایت هفدهم
صبح
از آفتاب گذشتهاست
همسرم
فکر میکند
خواب ماندهام
اما من
به ملاقات او
رفتهام.
روایت هجدهم
مسافران
با لبخند سوار شدند
پرواز تاخیر نداشت
آسمان صاف بود
او عینکش را برداشت
و به کابین خلبان رفت.
روایت بیست و یکم
روزنامهها
همیشه
غلط چاپ میشوند
او اغلب
حواسشان را پرت میکند
مثلاً همین امروز
نام مرا
به عنوان یک شاعر معاصر
میبینید؟!
|