تبليغاتX
خیال‌های شهری

خیال‌های شهری

شعرها و نوشته‌های سیدضیاءالدین شفیعی

من مرگ را او خطاب می کنم 20

 

20

 

درست‌ روز آخر فهميدم‌

چرا شعرهايم‌

تكراري‌ به‌ نظر مي‌رسند

حتي‌

آخرين‌ شعر را

او

قبلاً‌ خوانده‌ بود.

 

20

 

Right on the last day 

I understood

Why my poems seem to be repetitive

the last poem

he had even read before

 

+ سید ضیاءالدین شفیعی، جمعه بیست و هشتم تیر 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 19

 

19

 

دستِ‌ خالي‌

يكشنبه‌

چهارشنبه‌

 - يا هر روز ديگري‌

وقتي‌ او بخواهد بيايد

 نه‌ به‌ گلفروشي‌

توجه‌ مي‌ كند

نه‌ به‌ وقت‌ ملاقات.

 

19

 

Empty hands

sunday

wednesday

or any other day

when he wants to

t pay attention to the florist   he doesn

nor to visiting hours

 

+ سید ضیاءالدین شفیعی، یکشنبه بیست و سوم تیر 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 18

 

18

 

مسافران‌

با لبخند سوار شدند

پرواز تأخير نداشت‌

آسمان‌ صاف‌ بود

او

عينكش‌ را برداشت‌

و به‌ كابين‌ خلبان‌ رفت‌

18

 

The passengers

got on board with smiles

the flight had no delay

the sky was clear

he took off his glasses

s cabin  and went to the pilot

+ سید ضیاءالدین شفیعی، سه شنبه هجدهم تیر 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 17

 

17 

 

صبح‌ از آفتاب‌ گذشته‌ است‌

همسرم‌

فكر مي‌كند

خواب‌ مانده‌ام‌

اما من‌

به‌ ملاقات‌ او

رفته‌ام‌

 17

 

Past morning light

my wife thinks

I overslept

but I had gone to see him

+ سید ضیاءالدین شفیعی، شنبه پانزدهم تیر 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 16

 

16

 

وقتي‌

شعري‌ براي‌ گفتن‌

و بختي‌ براي‌ شكفتن‌

نيست‌

دفترم‌ را مي‌بندم‌

و منتظر مي‌شوم‌

يك‌ بار ديگر

او مرا به‌ خانه‌اش‌

دعوت‌ كند.

16

 

When there are no poems

to be written and said

I close my notebook

and wait for another time

he invites me to his home

+ سید ضیاءالدین شفیعی، شنبه هشتم تیر 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 15

 

15

 

اگر قيامت‌ شد

تعجب‌ نكنيد

او

به‌ رئيس‌ جمهور قول‌ داده‌ است‌

فردا

همه‌ چيز

عوض‌ خواهد شد.

 

15

 

If the Day of Judgment comes

do not be surprised

he has promised the president

everything will change by tomorrow

+ سید ضیاءالدین شفیعی، جمعه هفتم تیر 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 14

 

14

 

اتوبوس‌

 هر روز عده‌اي‌ را

با خود مي‌برد

 من‌

ايستگاه‌ها را پياده‌

عوض‌ مي‌ كنم‌

وقتي‌ خسته‌ شدم‌

بايد سوار شوم.

14

 

The bus takes people everyday

I change stop at the

stations

when I tire

I should ride

+ سید ضیاءالدین شفیعی، دوشنبه سوم تیر 1387،

درباره

در میانه‌ی دهه‌ی چهل در مشهد متولد و در اوایل دهه‌ی شصت با شعر آشنا شدم، اما او از همان اول با من بود !


آرشیو

· پست های پیشین


مطالب اخیر

· بعد از سکوت/ سوم
· بعد از سکوت /دوم
· بعد از سکوت / اول
· بعد از سکوت/ صفر
· شاید عاشق شده باشم
· مرگ زیر ذره بین 3
· مرگ زیر ذره بین 2
· مرگ زیر ذره بین1
· من مرگ را او خطاب می کنم
· من مرگ را او خطاب می کنم 30


تالیفات

· بیدارتر از صبح
· شرح خواب های گمشده
· انار
· سرود مرد غریب


همراهان


جستجو