تبليغاتX
خیال‌های شهری

خیال‌های شهری

شعرها و نوشته‌های سیدضیاءالدین شفیعی

من مرگ را او خطاب می کنم 13

 

13

 ماه‌

 و حتي‌ خورشيد

 بي‌ درنگ‌

 - در آغوش‌ او

 خاموش‌ مي‌ شوند

 من‌

 چگونه‌ اين‌ همه‌ سال‌

هنوز روشنم؟!

13

The moon

and even the sun

within its hug

suddenly lose their shine

how am I still in light

after all these years

+ سید ضیاءالدین شفیعی، جمعه بیست و چهارم خرداد 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 12

 

12

 

هميشه‌

برف‌ را كه‌ سفيد است‌

ياس‌ را

و فرشتگان‌ را دوست‌ داشته‌ام‌

لابد

لباسي‌ كه‌ او

سرانجام‌ برايم‌ مي‌آورد

به‌ رنگ‌

همين‌هاست.

12

 

Always

The white snow

the jasmine flower

and the angels I have loved

perhaps

the clothes he makes

and brings for me

is of this color

+ سید ضیاءالدین شفیعی، چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 11

 

11

 

همين‌طور بايد بدوم‌

تا ته‌ اين‌ خيابان‌

كه‌ غروب‌ شده‌ است‌

هر چه‌

سايه‌ها طولاني‌تر شوند

او به‌ من‌

نزديك‌تر خواهد شد

 11

 

I should run like this

until the end of the road

s already dusk   It

however much the

shadows lengthen

he is nearer to me

 

+ سید ضیاءالدین شفیعی، دوشنبه بیستم خرداد 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 10

 

10

 

لابراتوار

فيلم‌ها را برگرداند

همه‌ي‌ عكس‌ها سوخته‌ بود

نبايد

با او

جلوي‌ دوربين‌ بايستم‌

10

 

The laboratory

the films returned

all the pictures burned

I should not stand

in front of the camera

with him

+ سید ضیاءالدین شفیعی، چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 9

 

 

ساحل‌

شلوغ‌ از مرغ‌هاي‌ دريايي‌

تنها

تا غروب‌ قدم‌ مي‌زنم‌

از من‌

دو رد‌ پا

باقي‌ مي‌ماند!

  

9

 

 

The shore is full of

sea birds

alone, I walk until sunset

from me, two sets

of footprints remain

 

+ سید ضیاءالدین شفیعی، شنبه یازدهم خرداد 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 8

 

8

 

الا‌ كلنگ‌

تاب‌

و سرسره‌ اي‌ غافل‌

او تنها همبازي‌ من‌ است‌

حتي‌ اگر پارك‌

ز مردم‌ جهان‌ پر باشد

  

8

 

 

The see-saw

the swing

the slide

he alone is my playmate

even if the park

is full of people

+ سید ضیاءالدین شفیعی، جمعه دهم خرداد 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 7

 

7

 

 چراغ‌ قرمز شد

 او

 دستم‌ را گرفت‌

و از چهار راه‌ رد كرد

 حالا

 همه‌ ي‌ چراغ‌ ها روشنند

 

7

The light turned red

he took my hand

and we crossed the square

now all the lights shine

 

+ سید ضیاءالدین شفیعی، یکشنبه پنجم خرداد 1387،

من مرگ را او خطاب می کنم 6

6

 

شهرها

كوه‌ها

روزها و شب‌ها رفتند

قطار

درست‌ به‌ ايستگاهي‌ رسيد

كه‌ او

منتظرم‌ بود

  

6

 

 

Cities

mountains

days and nights passed

the train arrived right at the station

where she waited

 

 

+ سید ضیاءالدین شفیعی، جمعه سوم خرداد 1387،

درباره

در میانه‌ی دهه‌ی چهل در مشهد متولد و در اوایل دهه‌ی شصت با شعر آشنا شدم، اما او از همان اول با من بود !


آرشیو

· پست های پیشین


مطالب اخیر

· بعد از سکوت/ سوم
· بعد از سکوت /دوم
· بعد از سکوت / اول
· بعد از سکوت/ صفر
· شاید عاشق شده باشم
· مرگ زیر ذره بین 3
· مرگ زیر ذره بین 2
· مرگ زیر ذره بین1
· من مرگ را او خطاب می کنم
· من مرگ را او خطاب می کنم 30


تالیفات

· بیدارتر از صبح
· شرح خواب های گمشده
· انار
· سرود مرد غریب


همراهان


جستجو