تبليغاتX
خیال های شهری
شعر

 

20

 

درست‌ روز آخر فهميدم‌

چرا شعرهايم‌

تكراري‌ به‌ نظر مي‌رسند

حتي‌

آخرين‌ شعر را

او

قبلاً‌ خوانده‌ بود.

 

20

 

Right on the last day 

I understood

Why my poems seem to be repetitive

the last poem

he had even read before

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:10  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

19

 

دستِ‌ خالي‌

يكشنبه‌

چهارشنبه‌

 - يا هر روز ديگري‌

وقتي‌ او بخواهد بيايد

 نه‌ به‌ گلفروشي‌

توجه‌ مي‌ كند

نه‌ به‌ وقت‌ ملاقات.

 

19

 

Empty hands

sunday

wednesday

or any other day

when he wants to

t pay attention to the florist   he doesn

nor to visiting hours

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:30  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

18

 

مسافران‌

با لبخند سوار شدند

پرواز تأخير نداشت‌

آسمان‌ صاف‌ بود

او

عينكش‌ را برداشت‌

و به‌ كابين‌ خلبان‌ رفت‌

18

 

The passengers

got on board with smiles

the flight had no delay

the sky was clear

he took off his glasses

s cabin  and went to the pilot

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:2  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

17 

 

صبح‌ از آفتاب‌ گذشته‌ است‌

همسرم‌

فكر مي‌كند

خواب‌ مانده‌ام‌

اما من‌

به‌ ملاقات‌ او

رفته‌ام‌

 17

 

Past morning light

my wife thinks

I overslept

but I had gone to see him

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:39  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

16

 

وقتي‌

شعري‌ براي‌ گفتن‌

و بختي‌ براي‌ شكفتن‌

نيست‌

دفترم‌ را مي‌بندم‌

و منتظر مي‌شوم‌

يك‌ بار ديگر

او مرا به‌ خانه‌اش‌

دعوت‌ كند.

16

 

When there are no poems

to be written and said

I close my notebook

and wait for another time

he invites me to his home

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:24  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

15

 

اگر قيامت‌ شد

تعجب‌ نكنيد

او

به‌ رئيس‌ جمهور قول‌ داده‌ است‌

فردا

همه‌ چيز

عوض‌ خواهد شد.

 

15

 

If the Day of Judgment comes

do not be surprised

he has promised the president

everything will change by tomorrow

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:47  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

14

 

اتوبوس‌

 هر روز عده‌اي‌ را

با خود مي‌برد

 من‌

ايستگاه‌ها را پياده‌

عوض‌ مي‌ كنم‌

وقتي‌ خسته‌ شدم‌

بايد سوار شوم.

14

 

The bus takes people everyday

I change stop at the

stations

when I tire

I should ride

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 7:1  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

13

 ماه‌

 و حتي‌ خورشيد

 بي‌ درنگ‌

 - در آغوش‌ او

 خاموش‌ مي‌ شوند

 من‌

 چگونه‌ اين‌ همه‌ سال‌

هنوز روشنم؟!

13

The moon

and even the sun

within its hug

suddenly lose their shine

how am I still in light

after all these years

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10:55  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

12

 

هميشه‌

برف‌ را كه‌ سفيد است‌

ياس‌ را

و فرشتگان‌ را دوست‌ داشته‌ام‌

لابد

لباسي‌ كه‌ او

سرانجام‌ برايم‌ مي‌آورد

به‌ رنگ‌

همين‌هاست.

12

 

Always

The white snow

the jasmine flower

and the angels I have loved

perhaps

the clothes he makes

and brings for me

is of this color

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 6:9  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

11

 

همين‌طور بايد بدوم‌

تا ته‌ اين‌ خيابان‌

كه‌ غروب‌ شده‌ است‌

هر چه‌

سايه‌ها طولاني‌تر شوند

او به‌ من‌

نزديك‌تر خواهد شد

 11

 

I should run like this

until the end of the road

s already dusk   It

however much the

shadows lengthen

he is nearer to me

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 6:10  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  |