خاطرات
انگشت شب ورق زده این خاطرات را
پر کرده از مرکب خونین دوات را
آغاز قصه را چه کسانی نوشتهاند
آن جملههای درهم و بی ارتباط را
پاها شکسته اند، قلم ها شکسته اند
بنویس مو به مو همهی این نکات را
بنویس ما به مرگ تشرها زدیم تا
پیدا کنیم چشمهی آب حیات را
گفتند:« صبر چارهی این تشنه کامی است»
سد کردهاند گرچه مسیر فرات را
**
لب تشنه تا که شهر قلندر شهید شد
رگ می زنند زمزمه ی کوچه هات را
**
ما غرق آتشیم، سراپا و بند بند
دستی فشرده است گلوی قنات را
حتی نفس کشیدنمان اضطراری است
باید مدد گرفت، همه کائنات را
دیوارهای شهر پر از خط قرمزند
دیگر کسی به یاد ندارد جهات را
حتما اینجا را هم ببینید
|